تبليغاتX
آهستگی
تنها همین را می خواستند/

سرت را زیر برف فرو بردی/

تا تنت زیر خاک نرود/

و همان دم/

تا خرخره در لجنزار فرو رفتی/

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:38  توسط شروین  | 

دیروز/

تاریخ آبستن تو شد/

و امروز/

تو آبستن تاریخ/

از اسارت تقدیر/

گریختی/

به اسارت زمان/

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:31  توسط شروین  | 

آن همه کاغذ را/

که یکجا بلعیدی/

نتیجه اش یا اسهال است و یا استفراغ/

خودت باید انتخاب کنی/

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:10  توسط شروین  | 

پادگان بزرگ/

هنوز/

میدان آزادی دارد/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:39  توسط شروین  | 

رویای دست نخورده

عمق بیشتری تمنا می کرد

و جغرافیای واقعیت اما

تنها تصویری شهوانی تر می طلبید

درست همین جا بود

آنقدر تکرار کردیم

که خود نیز باورمان شد

و به تصویری قانع شدیم

تصویری پوچ اما شلوغ

آنچه با شهوت یک تصویر خالی شد

دیگر چگونه به ما باز خواهد گشت

و ذهنی که آلوده به تصویر شد

دیگر چگونه به اعماق سفر خواهد کرد

 

ابتذالی که در تقلیل کلمات هم

پدیدار نمی توانست شد

به انتهای جمجمه ها راه یافت

بی آنکه هضم شود

بی آنکه گذر کند

ایستاد

و مانع شد

همان دم بود

سرگیجه آغاز شد

وهم جستجوی شاه کلید

در کلاف به هم پیچیده ی طناب های استخوانی

انگار تقدیر همین بود

در میان خاکروبه های متعفن کلاف

پرستشگاه های توهم ساخته شد

بی آنکه ایمان مفهوم یگانه ای بیابد

 

همه چیز آنقدر گنگ بود

که روده درازی فلسفه نیز

به سکوت ختم شد

جمجمه های سراسر تهی

اسارتگاه جرقه های شرم شد

و قربانگاه واقعیت نامفهوم

همان دم که جرقه ها نامفهوم را تنها باور نمی کردند

واقعیت ناواضح جرقه ها را به وضوح انکار می کرد

 

و با این همه

جمجمه های حقیر

جمجمه های تهی

جمجمه های بی اختیار

به بازی مضحکی روی آوردند

آنها گوی سبقت از یکدیگر می ربودند

تا با شتابی وقیحانه اعلام کنند

که به تصویر واضح تری از نامفهوم دست یافته اند

بی آنکه بدانند

در میانه این بازی

تنها به داوری حقارت خود برخاسته اند

به تحقیر کلمه

به تحقیر استخوان

و به تحقیر زندانی جمجمه های استخوانی

 

گویی خلا هر جمجمه ای

شرمگاه زندانی اش شده بود

و حرکات نامنظم هر جرقه ای

آن را

آبستن تولد دوباره حقارت می نمود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:23  توسط شروین  | 

خشک، منجمد، و با نگاه های تکراری/

زمین را می کَنند/

-چه عمیق-/

کسی نمی داند برای چه کسی/

اما زمین می داند/

این گور آزادیست/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:31  توسط شروین  | 

خرداد 76 روزگار «نه» بود.

«نه»های بزرگ و «نه»های کوچک.

«نه»های درست و «نه»های غلط


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:59  توسط شروین  | 

می گریزم/

از نحسی فکر کردن/

و هیجان کشف کردن/

انگار /

وقت قصاص لحظه هاست/

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:57  توسط شروین  | 

از اسارت تقدیر/

می گریزم/

به اسارت زمان/

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط شروین  | 

در قله تراژیک تاریخ/

نمی دانیم/

به کدام سو سقوط خواهیم کرد/

به دره حماقت/

یا به دره دروغ/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:12  توسط شروین  | 

هنوز زود است/

که دانسته شود/

مشق هنر در هزاره سوم چه کاره است/

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 14:2  توسط شروین  | 

آغاز تراژدی تکرار/

نگاه شرم آگینی است/

که به چشمان دروغگویی خیره می شود/

و شرم را می جوید/

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:56  توسط شروین  | 

تقاضای سپیدی هست/

که در عصر ارزانی کلمات/

در پس رقص آشفته ی  کلمه های تیره /

هرگز شنیده نخواهد شد/

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط شروین  | 

آنگاه ابتذال به اندازه ای شد/

که زشتی ناپنهان/

در عمق کلمات نیز محصور نشد/

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:9  توسط شروین  | 

عام المنفعه این بود/

حقیقت تحفه بی مقداری شد/

که با کلمات زیبا ادا شود/

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:55  توسط شروین  | 

پایت را از این لجنزار بیرون کشیدی/

آن روز را به خاطر داری؟/

رقص آن پروانه را؟/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط شروین  | 

عاقبت/

پینوکیو هم آدم شد/

امّا.../

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط شروین  | 

آن سوی درز باریک حقارت/

گشادی مردمک ها/

چیزی بر تنگ نظری نمی افزاید/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:52  توسط شروین  | 

محتسبان شادخوار/

سکر کلماتت را شکار می کنند/

تا در نقطه انجماد/

علیه ات آوازه کنند/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:55  توسط شروین  | 

در چشمان کسانی خون/

و کسانی چشمانشان خونین/

درست در اوج هماغوشی خیر و شر/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:52  توسط شروین  | 

دو خط موازی/

هیچ گاه/

یکدیگر را قطع نمی کنند/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:51  توسط شروین  | 

شما خرها را که می بینم/

احساس می کنم/

عجب نابغه ای هستم/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:42  توسط شروین  | 

سیاه تر از دست های خون آلود/

و فراتر از مغزهای تشنه خون/

هیولای آشنایی هست/

که ایمانش به خون آلوده شده/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:55  توسط شروین  | 

هیچ کس شک نکرد/

و از همخوابگی عشق و جنون بود/

که اژدهای هفت سر زاده شد/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط شروین  | 

خنده دار است/

هشت گاو لاغر/

هشت گاو چاق را بلعیدند/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط شروین  | 

حیا را قورت دادی/

و شرم را قی کردی/

تا در میان استفراغ بی شرمی/

گل سرخ خورشید شوی/

بی آنکه شب گریزان شود/ ++

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط شروین  | 

دستت را مشت می کنی/

جلوی صورتم می آوری/

از میان انگشتانت دومی را باز می کنی/

برق چشمانت لاف می زند:/

که شرافتت جوهری نشده/

دستم را مشت می کنم/

جلوی صورت تو/

از پنج انگشتی که دومی شان جوهری است/

تنها سومی را باز می کنم/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط شروین  | 

دیدگانت را می بینم/

که امروز باز نمی شود/

برای دیدن/

فردا گشوده خواهد شد/

برای گریستن/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:43  توسط شروین  | 

یاران مرده ات را می خواهند/

تا سرود زنده بادت را سر دهند/

و دشمنان زنده ات را می خواهند/

که فریاد مرگ بر تو را آوازه کنند/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:56  توسط شروین  | 

از ورق های نخوانده تاریخ برخاست/

خوش شانس نبود/

عاقبت خوانده شد/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:44  توسط شروین  |