سرت را زیر برف فرو بردی/
تا تنت زیر خاک نرود/
و همان دم/
تا خرخره در لجنزار فرو رفتی/
سرت را زیر برف فرو بردی/
تا تنت زیر خاک نرود/
و همان دم/
تا خرخره در لجنزار فرو رفتی/
تاریخ آبستن تو شد/
و امروز/
تو آبستن تاریخ/
از اسارت تقدیر/
گریختی/
به اسارت زمان/
که یکجا بلعیدی/
نتیجه اش یا اسهال است و یا استفراغ/
خودت باید انتخاب کنی/
رویای دست نخورده
عمق بیشتری تمنا می کرد
و جغرافیای واقعیت اما
تنها تصویری شهوانی تر می طلبید
درست همین جا بود
آنقدر تکرار کردیم
که خود نیز باورمان شد
و به تصویری قانع شدیم
تصویری پوچ اما شلوغ
آنچه با شهوت یک تصویر خالی شد
دیگر چگونه به ما باز خواهد گشت
و ذهنی که آلوده به تصویر شد
دیگر چگونه به اعماق سفر خواهد کرد
ابتذالی که در تقلیل کلمات هم
پدیدار نمی توانست شد
به انتهای جمجمه ها راه یافت
بی آنکه هضم شود
بی آنکه گذر کند
ایستاد
و مانع شد
همان دم بود
سرگیجه آغاز شد
وهم جستجوی شاه کلید
در کلاف به هم پیچیده ی طناب های استخوانی
انگار تقدیر همین بود
در میان خاکروبه های متعفن کلاف
پرستشگاه های توهم ساخته شد
بی آنکه ایمان مفهوم یگانه ای بیابد
همه چیز آنقدر گنگ بود
که روده درازی فلسفه نیز
به سکوت ختم شد
جمجمه های سراسر تهی
اسارتگاه جرقه های شرم شد
و قربانگاه واقعیت نامفهوم
همان دم که جرقه ها نامفهوم را تنها باور نمی کردند
واقعیت ناواضح جرقه ها را به وضوح انکار می کرد
و با این همه
جمجمه های حقیر
جمجمه های تهی
جمجمه های بی اختیار
به بازی مضحکی روی آوردند
آنها گوی سبقت از یکدیگر می ربودند
تا با شتابی وقیحانه اعلام کنند
که به تصویر واضح تری از نامفهوم دست یافته اند
بی آنکه بدانند
در میانه این بازی
تنها به داوری حقارت خود برخاسته اند
به تحقیر کلمه
به تحقیر استخوان
و به تحقیر زندانی جمجمه های استخوانی
گویی خلا هر جمجمه ای
شرمگاه زندانی اش شده بود
و حرکات نامنظم هر جرقه ای
آن را
آبستن تولد دوباره حقارت می نمود
زمین را می کَنند/
-چه عمیق-/
کسی نمی داند برای چه کسی/
اما زمین می داند/
این گور آزادیست/
از نحسی فکر کردن/
و هیجان کشف کردن/
انگار /
وقت قصاص لحظه هاست/
می گریزم/
به اسارت زمان/
نمی دانیم/
به کدام سو سقوط خواهیم کرد/
به دره حماقت/
یا به دره دروغ/
که دانسته شود/
مشق هنر در هزاره سوم چه کاره است/
نگاه شرم آگینی است/
که به چشمان دروغگویی خیره می شود/
و شرم را می جوید/
که در عصر ارزانی کلمات/
در پس رقص آشفته ی کلمه های تیره /
هرگز شنیده نخواهد شد/
که زشتی ناپنهان/
در عمق کلمات نیز محصور نشد/
حقیقت تحفه بی مقداری شد/
که با کلمات زیبا ادا شود/
آن روز را به خاطر داری؟/
رقص آن پروانه را؟/
پینوکیو هم آدم شد/
امّا.../
گشادی مردمک ها/
چیزی بر تنگ نظری نمی افزاید/
سکر کلماتت را شکار می کنند/
تا در نقطه انجماد/
علیه ات آوازه کنند/
و کسانی چشمانشان خونین/
درست در اوج هماغوشی خیر و شر/
هیچ گاه/
یکدیگر را قطع نمی کنند/
احساس می کنم/
عجب نابغه ای هستم/
و فراتر از مغزهای تشنه خون/
هیولای آشنایی هست/
که ایمانش به خون آلوده شده/
و از همخوابگی عشق و جنون بود/
که اژدهای هفت سر زاده شد/
هشت گاو لاغر/
هشت گاو چاق را بلعیدند/
و شرم را قی کردی/
تا در میان استفراغ بی شرمی/
گل سرخ خورشید شوی/
بی آنکه شب گریزان شود/ ++
جلوی صورتم می آوری/
از میان انگشتانت دومی را باز می کنی/
برق چشمانت لاف می زند:/
که شرافتت جوهری نشده/
دستم را مشت می کنم/
جلوی صورت تو/
از پنج انگشتی که دومی شان جوهری است/
تنها سومی را باز می کنم/
که امروز باز نمی شود/
برای دیدن/
فردا گشوده خواهد شد/
برای گریستن/
تا سرود زنده بادت را سر دهند/
و دشمنان زنده ات را می خواهند/
که فریاد مرگ بر تو را آوازه کنند/
خوش شانس نبود/
عاقبت خوانده شد/